|
ترس ما ...
Fri 4 Jul 2008
وحشت از عشق که نه , ترس ما فاصله هاست , وحشت از قصه که نه , ترس ما خاطره هاست , گله از دست کسی نیست , مقصر دل دیوانه ی ماست !!!
چرا ؟
Sat 28 Jun 2008
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟؟؟؟؟؟؟
یه بشقاب استامبلی پلو
Thu 19 Jun 2008 توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
این ادرس پایین مال وبلاگ جدیدمه و اگه بیاین و نظر بدین خوشحال میشم. http://www.sarbazkocholo.blogfa.com/
با تشکر. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه بشقاب استامبلی پلو به روز شد.!!!
57 سنت و دنیایی از عشق
Tue 17 Jun 2008 یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
اگر قلم بودم ...!!!!!
Wed 11 Jun 2008 اگر قلم بودم عمق وجودم را روی ورق می اوردم.
از صدای اواز مرغ های عشق می نوشتم از ترحم باران که ارامش را به دامن خشک زمین هدیه می کند از اوای تنهایی واز برکه ی سوالهای عاشقانه ام می نوشتم . هم از گریه وهم از لبخند می نوشتم. می دانستم ومی نوشتم که لبخند بسی بالاتر از گریه است وعشق مخلوتی از تمام اشکها ولبخندهاست می نوشتم تا همه بخوانند و بدانند که لبخندشان لبخند تمام خوبی هاست. می نوشتم که در زندگی باید مثل شمع عاشقانه اب شد و مثل پروانه زندگی کرد....! می نوشتم که هنوز هم می توان در زندان تنهایی آزادی را جستجو کرد .می توان زنده بود وزندگی کرد. می نوشتم از تو از خودم و از تمام اوراق زندگی ام که تک به تک خط خطی شده اند در حالی که هنوز در اول دفترم هستم و دریغا که نمی دانم چرا عمق ان را سیاهی وتاریکی در برگرفته ....!!!!! می نوشتم از شقایقهای داغدار که هر روز زیر شلاق ستم می سوزند ومی سازند تا به ما زندگی کردن بیاموزند. می نوشتم از فردا از فردایی که هنوز با تمام تلخیها وشیرینیهایش از راه نرسیده. می نوشتم ازخوبی و بدی از سیاهی و سپیدی از عشق ونفرت واز تمام واژه های متضاد زندگی. می نوشتم زندگی تکراری بیش نیست و در پایان می نوشتم تا انجایی خواهم رفت که برای رد شدن از ظلمت زندگی ام نیاز به تنها فانوسی نباشد که با اندک ناامیدی خاموش شود...!!!!
!!!!!!!
Sun 8 Jun 2008 تــــــــــــــــــــــــــــــوجه
تــــــــــــــــــــــــــــــوجه
سلام دوستان عزیزی که در تهران در موسسه زبان انگلیسی شکوه درس می خواندند یا در حال حاضر درس می خوانند در قسمت نظرات اسم خودشون و استادشونو بنویسن . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام سلام سلام چطورین؟؟؟!!!!!! خیلی دلم براتون تنگ شده بـــــــــــــــــــــــــــود!!!!!!! اره خودمـــــم شیدا دوباره برگشتـــــــــــم (باید کادو بدینــــــــــــــا) حالا شدیم دوباره شیدا وشیما.....................................!!!!!
با تشکر.
|
|
|