تبليغاتX
ایستگاه خداحافظی

ایستگاه خداحافظی
از تو چه پنهون دلم افتاده به خاکه

ترس ما ...

Fri 4 Jul 2008

 

وحشت از عشق که نه , ترس ما فاصله هاست , وحشت از قصه که نه , ترس ما خاطره هاست , گله از دست کسی نیست , مقصر دل دیوانه ی ماست !!!

+ ساعت 15:44 نويسنده شیدا و شیما |

چرا ؟

Sat 28 Jun 2008

 شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟؟؟؟؟؟؟

+ ساعت 13:20 نويسنده شیدا و شیما |

توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه                                 توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

این ادرس پایین مال وبلاگ جدیدمه و اگه بیاین و نظر بدین خوشحال میشم.

                                         http://www.sarbazkocholo.blogfa.com/   

                                                                                                                     

                                                                                                                  با تشکر.    

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

         یه بشقاب استامبلی پلو به روز شد.!!!

+ ساعت 15:35 نويسنده شیدا و شیما

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"


کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر میکرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد
.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد
.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند
."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند
.

وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد
.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند
.
اما داستان اینجا تمام نشد
...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت
.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد
.

اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها میرسید
.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد
.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید
.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند
.

در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد
.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.

+ ساعت 21:25 نويسنده شیدا و شیما |

اگر قلم بودم عمق وجودم را روی ورق می اوردم.

از صدای اواز مرغ های عشق می نوشتم از ترحم باران که ارامش را به دامن خشک زمین هدیه می کند

از اوای تنهایی واز برکه ی سوالهای عاشقانه ام می نوشتم .

هم از گریه وهم از لبخند می نوشتم.

می دانستم ومی نوشتم که لبخند بسی بالاتر از گریه است وعشق مخلوتی از تمام اشکها ولبخندهاست

می نوشتم تا همه بخوانند و بدانند که لبخندشان لبخند تمام خوبی هاست.

می نوشتم که در زندگی باید مثل شمع عاشقانه اب شد و مثل پروانه زندگی کرد....!

می نوشتم که هنوز هم می توان در زندان تنهایی آزادی را جستجو کرد .می توان زنده بود وزندگی کرد.

می نوشتم از تو ‌‌‌از خودم و از تمام اوراق زندگی ام که تک به تک خط خطی شده اند در حالی که هنوز

در اول دفترم هستم و دریغا که نمی دانم چرا عمق ان را سیاهی وتاریکی در برگرفته ....!!!!!

می نوشتم از شقایقهای داغدار که هر روز زیر شلاق ستم می سوزند ومی سازند تا به ما زندگی کردن

بیاموزند.

می نوشتم از فردا از فردایی که هنوز با تمام تلخیها وشیرینیهایش از راه نرسیده.

می نوشتم ازخوبی و بدی از سیاهی و سپیدی از عشق ونفرت واز تمام واژه های متضاد زندگی.

می نوشتم زندگی تکراری بیش نیست و در پایان می نوشتم تا انجایی خواهم رفت که برای رد شدن

از ظلمت زندگی ام نیاز به تنها فانوسی نباشد که با اندک ناامیدی خاموش شود...!!!!

 

+ ساعت 14:45 نويسنده شیدا و شیما |

!!!!!!!

Sun 8 Jun 2008

تــــــــــــــــــــــــــــــوجه 

                                              تــــــــــــــــــــــــــــــوجه

 

سلام دوستان عزیزی که در تهران در موسسه زبان انگلیسی شکوه درس می خواندند یا در حال حاضر

درس می خوانند در قسمت نظرات اسم خودشون و استادشونو بنویسن .

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام سلام سلام چطورین؟؟؟!!!!!!

خیلی دلم براتون تنگ شده بـــــــــــــــــــــــــــود!!!!!!!

اره خودمـــــم شیدا   دوباره برگشتـــــــــــم (باید کادو بدینــــــــــــــا)

حالا شدیم دوباره شیدا وشیما.....................................!!!!!
دوباره یــــــــــــــــــــــــه روزه دیگــــــــــــــه!!!!!!!!

                                                                                                 

                                                                                                       با تشکر.

+ ساعت 20:27 نويسنده شیدا و شیما |